|
پیمان
|
|
این واقعا با شکوه است که من با تو پیمان عشق می بندم ما هیچ گاه از هم جدا نخواهیم شد خدا می داند که قلبم برای چه کسی می تپد چه قدر دوستت دارم ، نمی دانم و تو هیچ گاه تصور آن را هم نخواهی داشت فقط خدا آگاه است من با تو پیمان می بندم و این با شکوه است من با عشقی که نسبت به تو دارم ، می توانم همه چیز را فراموش کنم و به جز تو از همه چیز دوری کنم تو می توانی آن را دیوانگی بنامی قلب من صدای قلب تو را شنید و دانست که تو عاشقش هستی بین ما فاصله ای وجود ندارد و فقط عشق ماست خدا می داند که قلب من برای چه کسی می تپد ما با هم عهد می بندیم و این بسیار زیباست
پشت این پنچره ها وقتی بارون می باره آهسته غروب تو خونه پا می ذاره وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاد توی خاک گلدونها بذر حسرت می کاره وقتی شبنم میشینه رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره توی آئینه خودمو گم میکم . تازه احساس میکنم که چشام بارونیه پشت این پنچره ها بارون می باره . |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:56 توسط آیناز |
|
|
دلم گرفت
|
|
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس، نفس از این نا مهربونی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستات تو میگیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هق من باشی تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم قفس دوهم زبون دوهم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس
می نویسم با دلی تنگ ، روی گلبرگ شقایق ، فاصله دلتنگی عاشق ، فاصله غمناگی پائیز . زمانی که
خورشید غروب میکند و غوغای دورانگیز جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق میسپارد و ترقهء شب به
آسمانها حکم فرما می شود تنهایی رو حس میکنم غم و غصه م قد یه دنیا میشه . میون تنهای دنیا شده
تنهایی اسیرم کاشکی بودی و می دیدی اینجا بی تو چه غریبم . من هوای گریه کردم تو صدای گریه من بی تو من خیلی غریبم بی تو هر لحظه یه قرنه تنها با گفتن اسمت
رو لبها میشینه خنده آخ که این فقط یه لحظه است بعد اون های های گریه ست
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 18:3 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|