|
زندگی
|
|
مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجام به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را ولی افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر من افروخت پس از مرگم سرشکی فشاندی گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی
به من این زندگی رو نکرده کسی با دل من خو نکرده نمی دونم چرا در زمونه کسی گل وفا بو نکرده داد دلم در اومد خدایا صبر دلم سر اومد خدایا کو دیگه اون یک رنگی کو دیگه عشقهای پاک و بی ریا کو دیگه آدما ظاهر خوشگل می خوان امروز چرا ؟ چرا؟ واسه یک دم هوس دل می خوان چرا ؟ چرا؟ دیگه با قلب آدم کاری ندارن دل مهربون نمی خوان دیگه
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 15:49 توسط آیناز |
|
|
طفلک دل من
|
|
طفلک دل من این مرغ عاشق که عمری بی عشق رفت عاشقانه چه تنها ، چه خسته به دشتی غریبانه پر ریخت ناباورانه به دلم گفتم دل پریشونم یه پارچه دردی نگو نمی دونم گفتم که ای دل ، ای دل غافل راه عاشقی راه سوختن بیراهه نرو طفلک دلم ، دل برگ گلم یاور عشق و بازیچه بودن رفت ورفت مثل خوشه ها ، اما جای آب روی شعله ها لرزید و لرزید تو قاب سینه با لرزه ها گفت کارش اینه دل اگر دله ، کارش مشکل اگه نلرزه از کاه و گل دل که دل باشه می سوزه دل که دل باشه می بازه
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده به اندازه ی اندوه یک مرغ قفسی دلم . دوباره صورتم نم اشک را حس کرد . دوباره باران به انتظار نشسته . اما دوباره درد به مدارا نشسته . دوباره دل شوره به دل نهفته . اما دوباره می خواهم به سوی تو بیام . دوباره دلم هوای تو کرده . کاش میشد همیشه از تو بنویسم . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 13:47 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|