|
جدایی
|
|
![]()
تو نبودی به سوگت نشستم ای که تنها تو را می پرستم ای که با یک نگاه صمیمی ناگهان کار دادی به دستم کوچ تو بازگشتی ندارد آه بی خود به پایت نشستم می خواستم تا عاشقانه با تو باشم مانند دریا بی کرانه با تو باشم با تو هم آوا باشم و با تو بخوانم در کوچه های پر ترانه با تو باشم می خواستم بودای تنهائی تو گردم در خلوتی نیلوفرانه با تو باشم تنهایی خود را به چشمان تو دادم تا وقت رویایی شبانه با تو باشم می خواستم تا با تو باشم با تو اما نگذاشت دست این زمانه با تو باشم
روز جدایی بود و از غم گریه کردیم تا لحظه ی آخر دمادم گریه کردیم وقتی جدا شد چشمم از شانه هایت من تازه فهمیدم که با هم گریه کردیم بغض گلوی خسته مان را شکل گرفتیم زیرا شکست و باز محکم گریه کردیم از هق هق ما عالمی هم با خبر شد با اینکه تا آنقدر مبهم گریه کردیم اشک تو را هم مثل اشکم پاک کردم اما خداحافظ که گفتیم گریه کردیم حالا پشیمان نیستم از عشق بلکه حسرت به دل ماندم چرا کم گریه کردم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 18:52 توسط آیناز |
|
|
دوری
|
|
زمانی که تنها می شوم خاموشی ها به صدا در می آید دور از چشم همه ، من گریه می کنم پشت یک لب، لبخند پنهان است داستان گریه های من من اینجا تو آنجا پس زندگی کجاست؟ فقط تو را می بینم ای صنم من به هر طرف نگاه می کنم تو را می بینم خوابم نمی برد یادت از ذهنم نمی رود بیرون خوابم نمی برد بدون تو دیگر قادر به زندگی نیستم زمان از حرکت ایستاده ، دنیا از حرکت ایستاده به هر طرف نگاه میکنم تاریکیست حتی یک لحظه از چشمانم دور نمی شوی جای شب و روز تو را میبیتم ولی تنهایی نمی توان زندگی کرد حتی اگر بخواهم نمی توانم چیزی به تو بگویم چطوری این دوری را تحمل کنم؟ چطوری؟؟؟
آهی از ته دل ... به خاطر گذشته ها تبسمی خشک و سرد به خاطر آینده ای نا معلوم که در پیش رو دارم و خنده هایی همراه بغض ... چندین ساله که در سینه حبسش کرده ام و به چشمانم اجازه جاری کردن این بغض چندین ساله را به گونه هایم نمی دادم ... به یاده توآتش به دل ترسم بسوزد در تبت ... انسانی مغلوب که حتی ارزش مردن ندارد نفرین و هزار نفرین
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 18:44 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|